سلام بر حسین ع و یاران باوفایش


عصر عاشورا.فرشچیان

عصر عاشورا: اثر استاد فرشچیان


چو اسبش آن زمان بی صاحب آمد............................تمام آسمان خون گریه میکرد


 


مجموعه شعر شاعران تقدیم به حضرت امام رضا ع


يا ضامن آهو !
در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
حيران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دريای بکاييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!
با رنج پياپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاييم، يا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناييم، يا ضامن آهو!
در غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم، يا ضامن آهو!
رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، يک شب به تمنا
نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!
در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالی بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!
چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
در حسرت کويت، با حيرت رويت
آيينه‌لقاييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوی رضاييم، يا ضامن آهو!
آيا بپذيری، ما را بپذيری؟
در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!
فريادرسی تو، عيسی‌نفسی تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بی رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پيش تو، اما
در عشق خداييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فريادگرشوق
آوای دراييم، يا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم، يا ضامن آهو!
همراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم، يا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحيم، هم‌سوی نسيميم
هم‌دوش صباييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گويای ثناييم، يا ضامن آهو!
سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلی»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکين غناييم، يا ضامن آهو!
از فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جويای هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!
ايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريک‌زداييم، يا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوی تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!
زين نظم بدايع، وين اختر طالع
اقبال‌هماييم، يا ضامن آهو!

سهِيل محمودی


کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

 

موج‌های پريشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

 

ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت

 

زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی

 

هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

 

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

بوی توحيد مشروط بر بودن توست

 

ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشيده داری

 

آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند

اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد

 

چون تمام غريبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را ديده بودم

 

کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قيصر امين‌پور



عاشقان را کو پناهی غير توس؟
ای دل! من آتشين آهی بر آر
تا بسوزی دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کينه‌ها در سينه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از رياکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تيرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنيانش هم‌نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نيست گلخندی که تا يابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـريب آورده‌اند
بوسه، دارويی که پنهان کرده‌اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غير توس
ای شفابخش دل بـيمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب

سيدعلی موسوی گرمارودی


آشناى غريبان

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

 

ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

كـاش يك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو

 

گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

كـاش يـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را

 

فارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب می‌نشستم بر ضريح چشم تو

 

بـاز هـم پـابـند پيمان دو چشمت می‌شدم

صحن و ايوان تو را اى كاش جارو می‌زدم

 

چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم

ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت

 

كـاش آهـوى بـيابان دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب معرفت می‌چيدم از چشمان تو

 

غـرق در درياى عرفان دو چشمت می‌شدم

كـاش يك شب می‌شدم خيس نگـاه سبز تو

 

شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم

كاش يك شب نور می‌نوشيدم از چشمان تو

 

مـی‌درخشيدم، چراغان دو چشمت می‌شدم

سخت شيرين است طعم روشن چـشمان تو

 

كاش يك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

رضا اسماعيلی


سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى

نگاه آهو
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را

قاسم رفيعا


دامنى اشك

مى رسم خسته، مى رسم غمگين

 

گـرد غـربت نشسته بر دوشـم

آشـنـايـى نـديـده چـشمانـم

 

آشـنـايـى نـخوانده در گوشم

مـى رسـم چون كويرى از آتش

 

چون شب تيره اى كه نزديك است

تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم

 

چـشم كم آب و سينه تاريك است

مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو

 

دامــنــى اشــك و آه آوردم

مـثـل آهـوى خـسته از صياد

 

بـه ضـريـحـت پـنـاه آوردم

مـثـل پـروانه در طواف حرم

 

هـسـتي ام را به باد خواهم داد

تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند

 

بـه عـزيـزت خـواهــم داد

مصطفى محدثى خراسانى


غريب آشنا

تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى

 

شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى

اشـارتـى ز بـيـكران روشنى

 

كـه از ديـار بى نشان رسيده اى

سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه

 

ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى

بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو

 

امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى

گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى

 

كـه در دلـم بـهـار آفريده اى

تـو قـلب عاشقان هر زمانه را

 

بـه لـطف و بخششت خريده اى

تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا

 

ز هرچه غير اوست دل بريده اى

زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات

 

چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى

مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا

 

غريـب آشـنـا! تو برگزيـده اى

ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى

 

زلال نـور مـعـرفت چشيده اى

ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى

 

سـبدسـبد گـل حضور چيده اى

دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى

 

چـه عـاشقانه از قفس پريده اى!

بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم

 

ز عـشق تو كه روشناى ديده اى

بـه شـام غـربـت سياه عالمى

 

طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى

نسترن قدرتى


زائر هميشه

ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم

 

گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم

ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را

 

تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم

ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟

 

مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم

اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند

 

چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم

گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من

 

مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم

عليرضا سپاهى


طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *


عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *


عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

محبوبه باقرى آزاد


آرزوهاى من

كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم

 

مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها

توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب

 

مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را

كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من

 

مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم

شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات

 

دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم

چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو

 

دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى

خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو

 

تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى

پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم

 

بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است

بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب

 

در مـيـان دشت و صحرا مانده است

روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا

 

دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن

بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم

 

بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

مليحه طاهرى عمرانى


دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم

محبوبه باقرى آزاد


بوى عطر عشق

تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى

 

ز استـان خـراسـون مـى درخشى

تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه

 

دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه

تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت

 

گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت

خراسـون بـوى عطر عـشق داره

 

امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره

در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه

 

خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه

هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا

 

شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا

خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه

 

زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه

امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت

 

گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت

حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه

 

بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه

پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه

 

كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه

شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه

 

دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه

گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا

 

زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا

امـام اون جـا بـهـار چـارفصله

 

كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى


فيروزه ناب
... وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست

عزت خيابانى


خنياگر آفتاب ضريح
سينه به سينه
به لحظه هاى گرد گرفته شهرمان
كه اشتياق صيدشان را
در خود مى پرورانيم
ما با وسيع ترين لحظه هاى سبز خويش
در پشت ابتدايى كه نيستيم
در حضور آفتاب گنبد شما
به سان كوه
قطره قطره
جويبار مى شويم
ما
قد سوخته ترين
هيچ يك باغچه هستيم
و دست تبركى از ما
به ديدار سبز شما مصلوب مى ماند
مولاى ما!
خنياگر آفتاب ضريح شماييم
و به تبرك ديوار باغتان، بوسه مى زنيم
آخر، ما
پلك باغچه مان را
به باغ آفتاب نگشوديم
غريب ما!
اما
شما، غريب نيستيد
عريب ماييم
كه روشنايى پنجره هامان را
روشنايى مى طلبيم

* * *

ماندگارترين ياد
چنان آبشار فضايل تو رفيع است
كه هر چه سر به فراتر فراز آورم
ديدگانم در نظاره ارتفاع تو
باز مى ماند!
تو برترينى ، بلندترينى
تو ماندگارترين ياد روزگارانى
تو سايه سار نخل محبت
تو چشمه زار تمامى خوبى
تو را چه واژه اى درخور است و بايسته؟
كلام در ستايش تو عقيم است
و نيز كتابى كه بخواهد از تو بگويد، سترون!
تو سبزى ، تو سروى
صنوبرى ، شمشادى
تو اصل و مايه نورى
تو آن خورشيدى
كه آسمان از تو نور به وام مى گيرد
و زمين را تو خلعت فروغ مى بخشى
اى آفتاب!
اين راز را چه كسى مى داند؟

ج. قلم آرا


آهوى از بند رسته

بـى تواسيرم،اسيرم، گـريان و در هم شكسته!

 

دركوچه زردپاييز رنگ برگ بى روح و خسته

بى توچه سخت است پرواز،پرواز تاعمق باران!

 

انـگارزخمى است بالم، زخمى كه خونش نبسته

من غـربت يك تغـزل بـر شاخـه هاى نسيمم

 

اميد يك صبح آبى، از لحـظه هـايم گســسته

عاشق ترين شعر خود را دادم به چـشمان آهو

 

ياد نگاه قشــنگـت: آهـوى از بند رســته!

هـر چنـد باران نيامــد، از آسـمان صدايت

 

گفتم برايت بگويم: اى عـشـق! قلـبم شكسته!

مريم روحبخش


بهترين انتخاب

هـر سـحر آفتاب من مولاست

 

همه شب ها شهاب من مولاست

به خراسان كه جز كويرى نيست

 

عـلـت انـتـساب من مولاست

سـينه ام دست رد زعالم خورد

 

آن كـه داده جواب من مولاست

از هـر آن چه به عمر دل بستم

 

بـهـتـرين انتخاب من مولاست

ورشـكستم به دور از اين درگاه

 

چـون تـمام حساب من مولاست

مصطفى محدثى خراسانى


حديث عشق تو

مر به درگهت امشب به عشق خواندى و خوانى

 

كـه هـر كـه سوى تو آيد شفيع او دو جهانى

به يـمـن مـرحـمتت آمدم ز سر به سرايت

 

تو خـواسـتى به عنايت نوازى ام كه چو جانى

كرامـت از يـم عـشقت گرفته ام همه عمرم

 

هر آن كه خواست بر او هم كريم دور و زمانى

حديـث عـشـق تـو را با زبان جان بسرايم

 

چرا كـه خامـه عاشق شكسته است و تو دانى

ز رحمـتـت چه بگويم، ز حكمتت چه سرايم؟

 

تو كـان فـيـضى و حكمت، مقام بخش جنانى

هر آن كـه بـر سـر كويت سرى زند به تمنا

 

به عـشـق گـشـتـه منور كه شاه نوررسانى

به شـوق نـوش ز كوثر، سرود ايزدى از جان

 

كه مـالـكـى تو بر اين يم، چرا كه وارث آنى

سيد مهدى ايزدى دهكردى


بارش مهر

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد

 

مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد

مى چكيد از سر و رويش عرق شرم به خاك

 

مـشـت هـا واشده و پنجه به گيسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تيره و تـلخ

 

دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و ديوار در آن عصمت محض

 

نـالـه يـا عـلـى و ضـجه ياهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ريخت

 

كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

 

خـادمى داشت در اين فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

 

شـعـله اى شعر كه در آينه سوسو مى زد

عليرضا كاشى پور محمدى


رواق زرنگار

اى ستون هاى زمين، گلدسته هـاى سربلند!

 

اى رواق زرنـگـار، آيـينه هـاى بندبند!

اى مـقرنس هاى چوبى ، گنبد زرين كلاه!

 

بـر سـر آن آسـتـان پـرشكوه بى گزند

بـر سـر هفت آسمان آن مهربان افراشته

 

چـترى از بال كبوتر، از حرير و از پرند

دسـت او ايـنـك پـناه آهوان خسته است

 

بـال بـگـشـاييد از شوق، آهوان دركمند!

كـفـتـران آسـمـانـى هـم اسير دام او

 

مى كـشاند هر دلى را در رهايى ها به بند

اى حضـور هـشـتـمين! افتادگان غربتيم

 

دست ما را هم بگير از لطف، اى بالا بلند!

يدالله گودرزى


جوشش دعا

كـمـى بـذر گـل گـنـدم بـكاريـم

 

بـراى كـفـتـران سـبـز مـشـهد

بـنـوشـيـم آب صـاف مـهربـانى

 

شـبـيـه هـشـتـمين شعر (محمـد)

اگـر چـه گـنبـدش دور است از ما

 

ولـى راه نـگـاهـش باز بـاز است

دواى زخـم بـال كـفـتــرانــش

 

دو ركعت عشق و يك قطره نماز است

خـداى آرزوهـايـم كـمـــك كـن

 

حـرم را تـوى خـواب خـوش ببينم

ضـريـح آشـنـايـش را بـبـوسـم

 

گـل صـحـن نـگـاهـش را بـچينم

كـمـك كـن كـفـتـرى بر شانه هايم

 

بـسـازد لانـه اى از مـهـربـانـى

كـمـك كـن تـا دعـايـم سـبز باشد

 

بـسـازم يـك ضـريـح آسـمـانـى

كـمـك كـن مـثـل مشهد، شهر رؤيا

 

دلـم پـر ازدحـام از نـور بـاشــد

پـر از پـرواز كـفـتـرهـاى كوچك

 

سـرم سـبـز و دلـم پـر شور باشد

كـمـك كـن ضـامـن آهـوى قـلبم

 

بـه رنـگ يـك دعـا در مـن بجوشد

خــداى آرزوهــايــم كـمـك كن

 

كـه يـك كـفـتـر دعـايـم را بنوشد

نسرين راسخى


وقت زيارت
رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم

مهرى ماهوتى


چلچراغ مشهد
چون طلا
گشته رخشان ز دور
مثل رود
پر ز خنده هاى نور
گنبد رضا
چون نگين
بر فراز آسمان
مثل گل
توى باغ اين جهان
خوب و بهترين
گشته ام
راهوار خاك او
تا رسم
بر ضريح پاك او
بوسه اى زنم
مى تپد
قلب من به سينه ام
چون رسم
دل ز غصه ها و غم
پاك مى شود
اى رضا!
اى رضايت خدا!
لطف تو از عنايت خدا
خوب و آشنا
اى امام!
اى امام هشتمين!
پيشوا!
اى تو مهربانترين
بر تو صد سلام
گنبدت
چلچراغ مشهد است
زايرت مى برد به روى دست
خاك مرقدت

شكوه قاسم نيا


بوى زيارت

دور سـقـاخـانه مى گردد (نسيم)

 

دانـه مـى پـاشد كنار حوض آب

چـادرش بـوى زيـارت مى دهد

 

بـوى شمع نذرى و عطر و گلاب

آسـمـان چـشـم او پر مى شود

 

بـاز از پـرواز شـاد كـفتران

صـحـن را آهسته جارو مى كند

 

خـادمـى بـا دسـتهاى مهربان

مـى نـشـيند در كنار خيس آب

 

مـثـل يـك گـل سايه فواره ها

چون نسيمى شاد مى خواند (نسيم)

 

آمـدم مـهـمـانـى تو يا رضا!

مهرى ماهوتى


غرق دعا
غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل يك خورشيد است
مى درخشد از دور
شده از اين خورشيد
شهر مشهد پر نور
چشمها خيره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پير و جوان
يا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
يك كبوتر بودم
روى اين گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم

شكوه قاسم نيا


محرم همگان

خــســتـه از راه كــنــار مـادر

 

تــوى مــ اشــيـن پــدر خوابيدم

پــلــكـهــايــم كـه به هم افتادند

 

خــواب يــك صـحـن كـبوتر ديدم

صـبـح، وقـتـى كـه دو چشمم وا شد

 

شـادمـان مـثـل گـلـى خـنـديـدم

آخـر از پــنــجــره پـشت اتـاق

 

گــنــبــد زرد (رضــا) را ديـدم

دل مــن مــثــل كـبـوتـر پر زد

 

رفــت بــر شــانـه گلدسته نشست

اشـك در چـشـمــه چشمم جوشيـد

 

بـغـضـم آيـيـنـه شـد امـا نشكست

پـدر آمـاده شـد از مـن پـرسـيـد:

 

دوسـت دارى كه تـو را هـم بـبـرم؟

گـفـتم: آرى ، ولـى آن جا چه كـنـم

 

مــادرم گـفـت: زيـارت پـســرم.

گــرچـه زود آمـده بـوديـم ولــى

 

در حـرم جــاى دل مـن كـم بــود

هـر كـسى بـا او چـيـزى مـى گفت

 

گـويـيا بـا هـمـه كـس مـحرم بود

هـر كجـا رفـتـيـم آن جـا پـر بود

 

پــر ز نـجــواى دل و دسـت دعـا

يــك طـرف قـصـه پـر غـصه درد

 

يـك طـرف ذكـر (غـريـب الـغربا)

در رواق حـــرم پـــر نـــورش

 

كـاش دسـت دل مـن رو مــى شـد

مـى شـدم مـن، آن آهـوى غـريـب

 

بـاز او (ضـامـن آهـو) مــى شـد

جواد محقق


بوى رضا

ماه در حوض بزرگ كاشى است

 

آب، آيـيـنـه مـهـتـاب شـده

مـاه مـهمان قشنگ حوض است

 

حـوض بـيـچاره دلش آب شده

چـشـم من منتظر خورشيد است

 

پـيـك خـورشيد، سپيده پيداست

از حـرم بـانـگ اذان مـى آيد

 

آه! ايـن مـنظره خيلى زيباست!

كـفـتـرى از سر گنبد برخاست

 

بـق بـقـو كرد و به پرواز آمد

هـمـرهـش مـرغ نگاه من هم

 

رفـت و يـك بـار دگر باز آمد

مـرغ بـى تـاب نگـاهم اكنون

 

بـر سـر گـنبـد پـاگ آقاست

چـشـمـهـايـم به دلم مى گويد

 

راسـتـى گـنبـد آقـا زيباست!

از حرم، از در و ديوار، اين جا

 

بـوى جـانـبخـش دعا مى آيد

مـثـل بـوى خوش گلها در باغ

 

هـمـه جـا بـوى رضا مى آيد

على اصغر نصرتى


ضريح خورشيد

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود

 

از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود

خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد

 

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد

 

آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز

 

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود

 

دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت

 

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك

 

مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل يـاس در دل مــن

 

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

 

بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود

بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد

 

رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد

رفـتـم طـرف ضـريـح روشن

 

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

سيد سعيد هاشمى


آبى آرام

تـو بـراى عـطـشـم، بـارش بارانستى

 

بـه تـن مـرده من، روح و دل و جانستى

آه، اى آبـى آرام! دلـم سـوخـتـه است

 

زخـم دل را تـو فـقط چاره و درمانستى

مـن غـريـب آمده ام، مثل شما، اى مولا!

 

تـو انـيـس دل غـمـگـيـن غريبانستى

بـاز آهـوى دلـم زار و اسـير غمهاست

 

ضـامـنـم بـاش كـه تو حامى انسانستى

تو به گرداب غم و دلهره و ترس و عذاب

 

مـنـجـى و مـأمـن دلـهاى پريشانستى

سـاكـنـان حـرمت غرق سعادت هستند

 

بـركـت و روشـنـى اهـل خراسانستى

دل اسـيـر غـم و دارم ز تـو اميد نجات

 

اى كـه تـو ضـامـن آهـوى بـيابانستى

فاطمه ناظرى


داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باريده اى باران رحمت را

 

تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاك كـرامت را

من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت كه فرموديش

 

كـه من حـس مىكنم درد درونسوز شكايت را

ازآن روزى كـه حلقه بر ضريحت بست دستانم

 

دلم شـيدا شد و دادم زكـف دامـان طاقت را

شـكوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق!

 

بـيـا تـفسير كـن آيـات زيـباى اجـابت را

حوا جعفرى


از تبار نور

آن شب تمام عرشيان جشنى به پا كردند

 

نـام شـما را آسـمانىها صـدا كردند

شـرقىترين خورشيدها آمد به پابوست

 

هفت آسمان را پر زنور و باصفا كردند

از آسـمان درهـاى پرواز و رهايى را

 

بـهر پرسـتوى اسـير عشق وا كردند

آن شـب كه آمد سبزپوشى از تبار نور

 

آن شب كه دل را از غم دنيا رها كردند

آن شـب تـمام دسـتهاى آبـى عاشق

 

تـا آسـمان رفتند، بارانى، دعا كردند

آن شـب شـب ميلاد سبز هشتمين لاله

 

دل را پر از عطر و صفاى ياسها كردند

باران مهر و رحمت و نور و صفا باريد

 

دل را بـه عـشق پاك (آقا) آشنا كردند

مريم شمس


سرمه خاك تو

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم

 

در حـرمـت بـاز كـبوتر شـوم

اى مـلك الـحاج! كـجا مىروى؟

 

پشـت بـه اين قبله چرا مىروى؟

سـعى در ايـن مروه صفا مىدهد

 

خـاك بـهشت اسـت، شفا مىدهد

سـنگ تو بر سينه زد ايران زمين

 

سـرمه خـاك تو كشد هند و چين

سـنگ بـه پاى تـو وفـا مىكند

 

راز دل شـيـعـه ادا مـىكـنـد

تـا اثـر پاى تـو جـا مانده است

 

ايـن دهـن بـوسه وامـانده است

سـنگ سـياهى كه در اين جاستى

 

ســر سـويـداى نـظـرهاستى

عـهد بـجز بـا لب پيمانه نيست

 

جز تو ولى نيست، ولىعهد چيست؟

مـشرق دل عـرصه شبديز نيست

 

هر كه على نيست، ولى نيز نيست

دام بچيــنـيـد ز دارالــسـلام

 

صـيد حـرام است به بيت الحرام

مهدى بياتى ريزى


حاجت سبز
آمدم تا برايت بگويم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضريحت دخيلى ببندم
تا كنى چاره اى مشكلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضريحت بميرم
يا كه اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگيرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاك و ساده چو درياست
حاجتم آرزويى بزرگ است
حاجتم مثل يك خواب زيباست
من كويرى عطشناك و خشكم
من بلد نيستم راه دريا
تو بيا و نشانم ده از لطف
سرزمينى كه سبز است و زيبا
يا شبى كه پر از غصه هستم
يك ستاره شود ميهمانم
من ز دردم برايش بگويم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلويم نشسته
خواستم حاجتم را بگويم
حرف من در زبانم شكسته

علىرضا حكمتى


ديار معطّر

هواى زيارت تو را مىبرد

 

از اين جا به سوى ديار خدا

ديارى معطر ز گلهاى نور

 

بهشتى پر از عطر آيينه ها

بـيا بال پرواز را وا كنيم

 

به سوى مدينه، بهشت رضا

نسترن قدرتى


بوى خدا
نام تو مثل نور
مثل ستاره هاست
ياد تو اى رضا!
آرام جان ماست
نام تو مثل آب
شفاف، ساده، پاك
ياد تو اى رضا!
باران به قلب خاك
نام تو باصفاست
مثل بهار و باغ
يادت به راه ما
روشن ترين چراغ
نام تو سرخ سرخ
مثل شهادت است
ياد تو سبز سبز
مثل زيارت است
نام تو مثل گل
بوى خدا دهد
يادت امام ما!
دل را صفا دهد

نسترن قدرتى


زائر نواز

در كودكـى دستم به دست مـادرم بود

 

وقتى به درگاهت رضاجان مـىرسيدم

آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور

 

با گوش جـان از بيكرانها مـىشنيدم

آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر

 

شور طوافت در دل من شعله ور بود

گرم و سبكبال و رها، بىتاب بىتـاب

 

گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود

مادر تمام غصه ها را با تو مـىگفت

 

از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش

مىشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند

 

از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش

همچون كبوتر شاد و بىآرام و خرسند

 

بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم

تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم

 

وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم

همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم

 

دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما!

مگذار بىروى تو بنشينم شب و روز

 

نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما!

مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم

 

چون ريشه سرو وصنوبرپاگرفته است

تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى

 

عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است

تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم

 

بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن

بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم

 

تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن

حوا جعفرى


قصه دل

عطر خدا مىوزد از كـو به كو

 

دل شـده با آيينـه ها رو به رو

غنچه جـان مـىشكفد دم به دم

 

غنچه دل مـىشكفد تـو به تـو

شوق من عاشق حق باور است

 

مىرود از ديـده من جو به جو

عطر خدا مىبرد از دست، دل

 

عشق رضا مـىبردم سو به سو

فـرصت ابـراز اگر باشـدم

 

شرح دهم قصه دل مـو به مو

نسترن قدرتى


وسعت نگاه تو

شـعـر زلال آبـى دريـا را

 

در وسعت نگـاه تـو مىبينم

زيباتريـن بهار شكـوفـا را

 

در وسعت نگـاه تـو مـىبينم

خورشيد مىدرخشـد ومىتابد

 

از مشرق زلال نـگـاه تـو

صبح اميد روشـن فـردا را

 

در وسعت نگـاه تـو مىبينم

اى بـاور همـيشه رؤيايـى

 

گـل آيـه اى ز رازشكوفايى

آيـيـنه زلال تـمـاشـا را

 

در وسعت نگاه تـو مـىبينم

يك لحظه هم دوديده نمىگيرم

 

از آسمان روشـن چشمـانت

يك آسمان حضور تـمـنا را

 

در وسعت نگاه تـو مـىبينم

درسايه سار روشن چشمانت

 

بارانى ازحضور خداجارى است

مـن قدرت خـداى توانـا را

 

در وسعت نگـاه تـو مىبينم

تو از تبـار سبـز بهارانـى

 

از نسل سـرخ آينه دارانـى

رنگين كمـان بـاور گلها را

 

در وسـعت نگاه تـو مىبينم

آرامش است آنچه كه مىبارد

 

از آيـه هاى آبـى ايمـانت

آرامش تـمـامـى دنيـا را

 

در وسعـت نگاه تو مـىبينم

دست نياز و درگـه والايت

 

اى روشناى خلـوت شبهايم

شوروشرار وشوق وتولا را

 

در وسعت نگاه تـو مىبينم

جام جهان نماست نگـاه تو

 

آرام وسبز وساده ورؤيايى

آبـىترين كـرانه دريا را

 

در وسعت نگاه تو مىبينم

نسترن قدرتى


پنجره سبز

ماييم و دل زار و همـان پنجـره سبز!

 

با حال گرفتار و و همان پنجـره سبز!

ماييم و دلى سوخته از آتش حـسـرت

 

با چشم گهربار و همان پنجـره سبـز!

با جان لبالب ز غم و غصـه و مـاتم

 

در حسرت ديدار و همـان پنجره سبز!

عمرى همه حسرت،همه ماتم،همه دورى

 

با غصه بسيـار و همـان پنجره سبز!

با بـال و پـر خسته و با قلب شكسته

 

با يك دل بيمـار و همان پنجره سبز!

آقـا! به كرامـات شما چشم به راهيم

 

سر بر سر ديوار و همان پنجره سبز!

مىگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو!

 

مـاييم و دل زار و همان پنجره سبز!

نسترن قدرتى


سپيده هشتمين
درود بر تو
اى هشتمين سپيده
- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-
باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.
و بر ما درود
- اگر فاصله خويشتن تا تو را ،
تنها بتوانيم ديد-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ايم!

* * *

من آن پرنده مهاجرم
كه هزار سال پريده است
اما هنوز،
سواد گنبدت
پيدا نيست.
آوخ كه بال كبوتران حَرَمت
از چه تيرهاى زهرآگين خسته است
شكسته است.

* * *

اى عرش !
اى خون هشتم !
نيرويى ديگر در پرم نه !
كه ما را هزار سال
نه رهتوشه اى بر پشت بود
و نه شمشيرى در دست !
و مگر در سينه ،
عشق مى افروخت
مى سوخت ،
كه چراغ تو ،
روشن ماند.

* * *

رشته اى از زيلوى حَرمت
زنجير گردن عاشقان
و سلسله وحدت است
و خطى كه روستاها را به هم مى پيوندد.

* * *

گل مُهره هاى ضريحت
دلهاى بيرون تپيده ما
تبلور فلزى ايمان است.
چنان گسترده اى
كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !
تو را بايد تقسيم كرد
آن گاه به تماشا نشست
خاك تو ، گستره همه كائنات
و پولاد ضريحت
قفسى ست
كه ما
يارايى خود را
در آن به دام انداخته ايم
تو سرپوش نمى پذيرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراكمان از تو
كه بر چهره مى داريم

* * *

تو مركز وُفورى
كِشتهاى ما از تو سبز
پستانهاى ما از تو پر شير است.
تو مَدار نعمتى
سيبستانهامان
سرخى چهره را
از زردىِ قبّه تو وام دارند
و گنبد تو
تنها و آخرين آشتى ما
با زر است
هر چند اگر
فريب زراندوزان تاريخ باشد

* * *

شتر از مسلخ
به فولاد تو مى گريزد
آهن تو
پيوند جماد و نبات و حيوان
بخشش تو ،
اعطاى خداى سبحان است
وقتى تو مى بخشى
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين ،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا ،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.

* * *

كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما ،
شهادت
تو را ايستاده ، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.

* * *

من با اشك مى نويسم
شعر من
عشقى است
كه چون مورچه
بر كاغذ راه افتاده است
اى بلند !
سليمان وار
پيشِ روى رفتار من
درنگ كن !
سپاه مهرت را بگو
نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند.

* * *

تو امامى !
هستى با تو قيام مى كند
درختان به تو اقتدا مى كنند
كائنات به نماز تو ايستاده
و مهربانى
تكبيرگوى توست
عشق
به نماز تو
قامت بسته است
و در اين نماز
هر كس مأموم تو نيست
(مأمون) است !
درست نيست
شكسته است.
تاريخ چون به تو مى رسد
طواف مى كند.

* * *

يا كلمة الله !
عرفان در ايستگاه حَرمت
پياده مى شود
و كلمه
چون به تو مى رسد
به دربانى درگاهت
به پاسدارى مى ايستد !
شعر من نيز
كه هزار سال راه پيموده
هنوز ،
بيرون بارگاه تو
مانده است.

على موسوى گرمارودى


شبى در حرم قدس

ديـده فرو بسته ام از خاكيان

 

تا نـگرم جلـوه افـلاكيـان

شايد از ايـن پرده ندايى دهند

 

يـك نفَسـم راه به جايى دهند

اى كه بر اين پرده خاطرفريب

 

دوخته اى ديده حسرت نصيب

آب بزن چشـم هوسنـاك را

 

بـا نظـر پاك ببين پـاك را

آن كه دراين پرده گذريافته است

 

چون سَحر ازفيض نظريافته است

خوى سحر گير و نظرپاك باش

 

رازگـشاينـده افـلاك بـاش

* * *

خـانه تـن جـايگه زيست نيست

 

در خور جانِ فلكى نيست، نيست

آن كه تـو دارى سرِ سوداى او

 

برتر از اين پـايه بـوَد جاى او

چشمه مسكين نه گهرپرور است

 

گوهر ناياب به دريـا دَر است

ما كه بـدان دريـا پيوسته ايم

 

چشم ز هر چشمه فرو بسته ايم

پهنه دريا چو نظرگـاه ماست

 

چشمه ناچيز نه دلخـواه ماست

* * *

پرتو اين كـوكب رخـشان نگر

 

كوكبه شـاه خراسـان نـگـر

آينه غـيـب نـمـا را ببـيـن

 

ترك خودى گوى و خدا را ببين

هركه بر او نور رضا تافته است

 

دردل خود گنج رضا يافته است

سايه شه مايه خرسـندى است

 

مُلك رضا مُلك رضامندى است

كعبه كجا؟ طَوف حَريمش كجا؟

 

نافه كجا؟ بـوى نسيمش كجا؟

خاك ز فـيض قدَمش زر شده

 

وز نـفسش نافه معطّر شـده

مـن كيم؟ از خيلِ غلامان او

 

دستِ طلب سوده به دامان او

ذرّه سرگشته خورشيدِ عشق

 

مرده، ولى زنده جاويدِ عشق

شـاه خراسان را دربان منَم

 

خـاك درِ شاه خراسان منَم

* * *

چـون فلك آيين كهـن ساز كرد

 

شيـوه نـامردمى آغـاز كـرد

چاره گر، از چاره گرى بازماند

 

طـايـر انديشه ز پـرواز ماند

با تن رنجـور و دل نـاصبور

 

چاره از او خواستم از راه دور

نـيمشب، از طالع خنـدانِ من

 

صبـح برآمد ز گريبـان مـن

رحمت شه درد مرا چاره كرد

 

زنده ام از لطف دگربـاره كرد

بـاده باقـى بـه سبـو يـافتم

 

و ايـن همه از دولت او يافتم

محمدحسن رهى معيّرى


* * *

تضمين سروده بلند عبدالرحمان جامى
نورالدين عبدالرحمن جامى شاعر و نويسنده نامدار ايرانى، زاده تربت جام و بزرگترين سراينده و اديب سده نهم هجرى در خطه خراسان است. آثار بسيارى در عرفان و ادب دارد و به سال 898 در هرات درگذشته است. شعر زيباى او در بيان منقبت حضرت امام رضا عليه السلام از مشهورترين سروده هاى تاريخى پيرامون آن امام است كه شاعران بسيارى، از آن استقبال كرده يا آن را تضمين نموده اند... از جمله مرحوم شيخ على اكبر مروّج خراسانى است كه سروده وى را در تضمين شعر جامى مىخوانيد:
عزيزا خدايت اگر داد تمكين
برو طوس پابوس شاه سلاطين
بگو با تضرّع به آهنگ شيرين:
سلام على آل طه و ياسين
سلام على آل خير النبيّين
جبين نِه بر آن آستان معلاّ
خدا را نما سجده با صد تمنّا
سپس عرضه بنماى با چشم غبرا
سلام على روضة حلّ فيها
امام يُباهى به الملك و الدين
شه طوس مولاى بر حق كه آمد
وصىّ نبىّ حجّت حق كه آمد
ز هر مشفق و دوست اشفق كه آمد
امام بحق شاه مطلق كه آمد
حريم درَش قبله گاه سلاطين
شهى كو بوَد حجّت حىّ سبحان
شهى كو بوَد آيت ذات رحمان
شهى كو بوَد ملجأ اهل ايمان
شه كاخ عرفان گل شاخ احسان
دُر دُرج امكان مَه برج تمكين
خديو خراسان كه جانها فدايش
خدا كرده خلق دو عالم برايش
خلايق همه ريزه خوار عطايش
علىّ بن موسى الرضا كز خدايش
رضا شد لقب چون رضا بودش آيين
سلاطينِ با مجد و با فرّ و عزّت
خواتينِ با قدر و با عزّ و عفّت
بسايند بر درگهش روى ذلّت
پى عطر روبند حوران جنّت
غبار درش را به گيسوى مشكين
رسد فيض آن شه به عالى و دانى
برو نزد قبر شريفش زمانى
نگه كن در آنجاست گنج نهانى
ز فضل و شرف يابى او را جهانى
اگر نبودت تيره چشم جهان بين
مروّج! رضاى رضا را تو مىجو
بجز درگهش جاى ديگر مكن رو
چه خوش گفت جامى مر اين شعر نيكو:
اگر خواهى آرى به كف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچين

شيخ على اكبر مروّج خراسانى


شوکران‌نوش غريب (شعري از عليرضا قزوه)

السلام اي موسي طوس تجلّي السلام
يوسف افتاده در چاه خلافت اي امام
از مدينه تا خراسان کعبه دنبال تو بود
مرو را کردي مدينه، طوس را بيت‌الحرام
اي شبستان هميشه، اي نماز دائمي
اي خمستان مداوم، اي بهشت مستدام
باد و باران‌اند فرّاشان صحن‌ات روز و شب
ماه و خورشيدند دربانان کويت صبح و شام
در خراسان خور اگر آسان برآيد لطف توست
ماه با شوق تماشاي تو مي‌آيد به بام
خانه‌ات دارالسرور و قبله‌ات دارالقرار
کعبه‌ات دارالخلود و مشهدت دارالسلام
هر که خاکت را نبويد امن عيش او تباه
هر که صحن‌ات را نبوسد زندگي بر او حرام
سعي در صحن صفايت نيست کم از هروله
بوسه بر صحن شهيدت نيست کم از استلام
در حقيقت جمله عالم از رضا دم مي‌زنند
صوفيان با هوي‌هوي و هندوان با رام‌رام
هر کجا هر سلسله بي‌نام تو يک مشت ننگ
هر کجا هر هروله بي‌شور تو يک مشت نام
اسوه عشقي و اسطوره سلام‌ات مي‌کند
زاير کوي تو فردوسي و رستم- پور سام-
اين طرف مست کلام‌ات ساقيان حيدري
آن طرف از تربت پاک تو مي‌سازند جام
اي نماز ابرها در معبد چشمان تو
اي که باران‌هاي عاشق از تو دارند احترام
آسمان صبح نيشابور از انفاس توست
اي که در منظومه مشرق تويي ماه تمام
از خلافت‌ها خلافي ماند و خلف وعده‌اي
کو معاويه؟ کجا رفتند مأمون و هشام؟
کس نمي‌گويد که بغدادا کجا شد معتضد
کس نمي‌پرسد هشامي داشتي اي شهر شام
قرن‌ها بگذشت و جمع عاشقان اينجاست جمع
روز و شب برپاست اينجا بار خاص و بار عام
نسل آهوهاي تنها نيست جز مديون تو
در سناباد غريبي صيد آهو شد حرام
پابرهنه چون علي (ع) رفتي به صحرايي غريب
تا نماز ناتمام جمعه را کردي تمام
آن نماز کامل کامل، نماز اعتراض
آن نماز حرکت و شور و قيامت، آن قيام
ديدي آن بازيگران هيچ‌اند پيش معجزت
ديدي آن جادوگران را شيرحق بردي به کام
اي که تو روح کلام اللهي و جان کتاب
اي که موساي کليم اللهي و اصل کلام
از تو بايد با تو گفتن، از تو و از درد تو
وقت شرح درد مي‌مانم بگويم از کدام
آه اي خورشيد بطحا، شوکران‌نوش غريب!
آفريدي کربلاي ديگري در ارض شام
آن شبي که سرکشيدي شوکران درد را
بال و پر دادي به عشق و عقل را بستي لگام
ياد آن شب‌هاي عاشق آن سحرگاهان سِحر
صبحگاهان نيايش، شام‌هاي گريه فام
هر که شب را با تو قسمت کرد پاداشش بهشت
هر که روزش با تو سر شد باد ايامش به کام
کيستم من تا شهيدان تو را باشم مريد؟
کيستم من تا غلامان تو را باشم غلام؟
جمعه‌ها جمع‌اند در جان جهان، اي جان جان
جمعه‌هاي انتظار و جمعه‌هاي انتقام
يا علي موسي الرضا دست من و دامان تو
ما تو را داريم تنها السلام و والسلام